باغبان کرده فراموش که سیبی دارد ...
از هردری سخنی
هنوز چند صباحی" ازنگاه خسته دستم باقیست" هرآن سو نشانت دهد " رو" خدا آنجاست... هنراست اگربتونی درسوزش اول برباد غلبه کنی... نمی دانم چرا عادت داریم آبی آسمان را رها کنیم و جذب آبی کوچک چشمانی شویم که عمقی ندارند با آنکه می دانیم روزی بسته خواهند شد هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری، آرزوی دیگران است؟ پنجره این خلوت روبه ازدحام را باز کردم پس لطف کن هرآنچه میبینی فقط سیاه نباشد... درگیر جنگ تن به تنم با تنی که نیست… دارم شکست میخورم از دشمنی که نیست… وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!! آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ!!! میپرد مرغ نگاهم تا دور... وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست... گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم؟... باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم به همان لحظه ی بر پا شدنش می ارزد دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهش دار به موسی شدنش می ارزد سالها گرچه که در پیله بماند غزلم صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد



.jpg)



| Power By:
LoxBlog.Com |

